لحظه لحظه زندگی
مثل عابری در این پیاده رو
دیده میشود
این پیاده رو فقط
در کنار کوچه من و تو نیست
این پیاده رو
تا سراسر زمین کشیده میشود
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
گسترده چون عطر اقاقیها
در کوچه های صبح
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود
سوخته
مدهوش
اکنون تو اینجایی
چیزی وسیع و تیره و نابود
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و می گسترد خودرا
شاید مرا از شاخه می چیند
شاید......
دیگر نمی بینم
اکنون تو اینجایی......
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
تا آخرین دقایق عمرم وفا کنم
می خواستم چو شمع به هر جا که می روی
روشن کنم سرای تو جانم فدا کنم
می خواستم به سوی تو ای شهر آرزو
چون شهاب پر کشم و آشیان کنم
می خواستم کنار تو شام تا سحر
اسرار قلب سوخته ام را بیان کنم
اما نخواستی
از من گریختی
از من گریختی که فراموششان کنی
یاد گذشته را
شب های انتظار و پریشانی مرا
و آن داغ بوسه را که بر لبهای من
هنوز یخ بسته می ماند
آری تو می دانی
اماوجودمن کی می توانداین غم دیرین رافراموش کند
در این دیار دور
می خواهم از خدا
عشق تو را در سینه من جاودان کند
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
زیبایی عشق به سکوته نه فریاد. زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست
که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای
سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت
سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا
می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی
رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نیست
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _