چه وسوسه های غلیظی میان من و تو نشسته است!چه آوازهای
عاشقانه ای که هنوز از گلویم برنخاسته است!چه کلماتی که هنوز
نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جاخوش کرده اند.
یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای
فرسوده می بینم و روزی دیگر آنقدر شاعرم که گنجشک های
یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم آنقدر تنها که
حتی نام تو را نمی توانم تلفظ کنم.چشم به آسمان می دوزم،
تو با ابرهای انبوه می گذری و فردا همراه بارانی از شکوفه
و انگور برمی گردی.آنگاه تمام اشیای اتاقم مست می شوند و
و از بندبند تنم آوازی غریب برمی خیزد.دستهایت را دوست دارم
که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شان را از من دریغ نمی کنند
و انگشتهایت را که از نامه نوشتن خسته نمی شوند.کفشهایت را
دوست دارم که در روزهای سردبرفی راه خانه ام را گم نمی کنند
و پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سرشار است.
از خیابانهای بی درخت رد می شوم و برای پنجره هایی که هنوز
غزل می خوانم و شعرهای کوچکم را روی شیشه های مه گرفته
قطاری که توقف کرده است،می نویسم.در شبهای بی چراغ،دستم
را به سوی ماه دراز می کنم.آیا می توانم ترانه های روشن را از
روسری اش بچینم؟دلم تاریک است چشمایت را باز کن تا
زیباترین آینه های جهان را می بینم.
خدا حافظ...امّا
تو همواره یادت بماند خداحافطی کرده بودم توباورنکردی
خودم رابرایت سرودم،تو باور نکردی
تو راآرزو کردم،توباورنکردی
نوشتم برایت:
برایم دعاکن شبی را،همان شب دلت را ربودم.... تو باورنکردی
کبوتر ببین آسمان دلم را چگونه زرنگ کلاغان زدودم.......
تو باور نکردی
ویااینکه گفتم تودریاترینی ومن در حضورت چو رودم ولی....
توباور نکردی!!
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
چشم در راه کسی هستم
کوله بارش بردوش
آفتابش در دست
خنده بر لب،گل به دامن،پیروز
کوله بارش سرشار از عشق،امید
آفتابش نو روز
با سلامش،شادی
در کلامش،لبخند
از نفس هایش گل می بارد
با قدم هایش گل می کارد
مهربان،زیبا،دوست
روح هستی با اوست
قصه ساده ست،معما مشمار،
چشم در راه بهارم آری
چشم در راه بهار....
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _