وقتی او آمد آسمان قلبم ابری شد و چشمان بی گناهم بارانی
وقتی او آمد دل شب بوها گرفت و محبوبه شب پژمرد
وقتی او آمد من مُردم و تمام چیزهایی که مال من بود
وقتی او آمد گل عشقم پرپر شد و عروس آرزوهایم چله نشین این گل
وقتی او آمد...
وقتی او آمد و ...تو را از من گرفت
می خواستم تنها یادگار سال های پر حادثه ای باشم که بر ما گذشت اما...
دست نا مهربانی همه رویاهای کالم را چید و باغ آمالم را به آتش کشید
با طلوع خنده های او غروب خنده هایم را به چشم دیدی و بی آنکه بخواهی رفتی،
رفتی و آنقدر از من دور شدی که...
می دانم که نمی آیی ولی اگر آمدی سراغ مرا از سنگ مرمرینی بگیر که نامم برای همیشه
روی قلبش حک خواهد شد.
قول داده بودم تا همیشه با تو بمانم...حتی همیشه ای که تو با من نیستی!
این قول عاشقانه ساعت ده و سی دقیقه یکی از روزهای بهاری در دل ثانیه ها حک شد...
الآن ساعت ده و سی دقیقه یک شب زمستانی است...
خداحافظ برای همیشه...!
زمانی که بر دنیای درونم پا گذاشتی
زمانی که بر دلم ردپای عشقت حک شد
فهمیدم و درک کردم نگاهت را
گرمی دستانت را
فهمیدم اگر روزی کشتی ات را در ساحل مشاهده کنم
مثل مرغ اسیر در قفس خواهم مرد
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _